![]() به مکانی برای گفتن آنچه دل تنگم و دل تنگت می خواهد بگوید خوش آمدید .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 جستجو
پیوندها
Future World - by : Reza Ayoubi
شراب خام پارسای دلتنگ گذرگاه کلبه درويشي رابطه ی پنهان نکاتی در باب داروها از حمیدرضا اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
کشتن مرغ مقلد
فرهنگی - انتقادی - اجتماعی و ... حالا دیگه نوبت توست
سلام . تو این مطلب ، باز به طور دنباله دار ، می خوام از هر دری بگم و فرقش اینه که از مخاطبم - یعنی شما ارجمند گرامی - هم می خواهم که شریک بحث بشه و هر چی می خواد بگه ... وحتی خودش آغاز گر بحث جدیدی باشه ... شاید دوست دارین از گذشته بگین ... از حال ... یا که آینده ... از اون شب ... یا از اون روز ... یا این که به کجا می خواهیم برسیم ... از دین و سیاست می گیم ... یا ازش دور می شیم و در مورد چیزای دیگه می گیم ... از تفاهم هایی که با هم داریم ... و یا از تضاد ها ...از چیزایی می گیم که بتونه حتی برای یه لحظه گل لبخند رو به صورت ها آذین کنه ... یا از چیزهایی که تو فکر ببردمون ... یا از غصه ها و رنج ها ... از امید و شوق ... یا یاس و سرخوردگی ... از تجربه های خوب و بدمون ... از مطلبی که تازه خوندیم ... یا شنیدیم ... لطیفه ؟ چی از این بهتر - ولی خواهش می کنم قوم خاصی رو مسخره نکنید - نقل قول از بزرگان هم عالیه ... خلاصه طبق شعار همین وبلاگ ، هر چه می خواهد دل تنگت ... می خوامتون ... شروع ... یک ... دو : تو یه سایتی یه مطلبی راجع به جوانی که اخیرا اعدام شد - بهنود - نوشته بود و در ذیل اون یه چند نفر نظر داده بودن ... یکی از این نظر ها خیلی با مزه بود ؛ توجه کنین : یادش گرامی و راهش پر رهرو ! و یکی دیگه هم تو جواب نوشته بود : راهش پر رهرو !!!؟ بابا! این که جز جنبش سبز نبوده ، حالا خدا بیامرزدش ولی خب، چاقو کش بوده !!! ---------------------------------------------------- شعری از زنده یاد دکتر قیصر امین پور که در سال شصت و نه ، به یاد دکتر شریعتی سروده هم در اینجا میارم که ایشالا خوشتون بیاد ازش - حسین زمان ، تو دوران رنسانس فرهنگی دکتر محمد خاتمی ، این رو خونده : خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان ای مسافر غریب، در دیار خویشتن از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر ---------------------------------------------------- راستی یه مطلب ... " ذمخلبش " چیست ؟ . . . ج : اگه کی برد رو انگلیسی نکنید و رو حالت فارسی باشه ... " BLOGFA " رو می نویسی " ذمخلبش " !!! ---------------------------------------------------- امان از این کامنت ها : تو سایت ایران ترانه پرسه می زدم ... زیر یکی از آلبومهای فرامرز اصلانی ( اگه یه روز ) یه نفر کامنت گذاشته بود : خدا بیامرزدش ، این آلبوم بهترین آلبوم آن مرحوم بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... تو رو خدا ببینید یه فن یا یه هوادار ( می خوام آزاد باشم ولی دلیلی هم نمی بینم فارسی رو پاس ندارم ) چقدر ارادت داره و علاقه که هنرمند محبوبش رو به راحتی می کشه !! ... ایشالا که وجود نازک فرامرز گل آزرده نباشد و تا هزار سال ، زنده و پاینده باشه ... ---------------------------------------------------- سلام . میلاد امام رضا بر همگی مبارک . اینقدر با روزهای ماه های قمری خصوصا رمضان بازی کردند تا بازی با اعداد - هشت هشت هشتاد و هشت - درست در بیاد . بگذریم . خیلی هم خوب . تعطیلی اش رو هم که ورداشتن و شهادت امام رضا رو تعطیل کردن . دیگه واسه چی حرص بخوریم ؟ ... میگن یه نفر یه شب موقعی که می خواست بخوابه گفت امام رضا قربون اون گنبد طلات برم ، یه کاری کن که یه جایزه تو بانک ملت ببرم ... فردا شب گفت امام رضا قربون اون کفترای حرمت ، یه کاری کن که یه جایزه تو قرعه کشی بانک صادرات برنده شم و همین طور هرشب با بانک ملی و سپه و تجارت و ... ادامه داشت و هیچ خبری نمی شد ... طرف خیلی ناراحت شد و دلش شکست ... بلیط گرفت و رفت مشهد ... رفت حرم امام رضا و به زور خودش رو به ضریح رسوند و گفت امام رضا دیگه با پای خودم اومدم پیشت ، من جواب می خوام ازت ... شب که شد رفت یه مسافر خونه ای و یهو خوابش برد ... یک مرتبه احساس کرد که یه نور سبزی داره به سمتش میاد ... انقدر سبز و روشن که دنیای تاریک پیش چشمش روشن و پر نور شد ... بعد از مدتی ، اون مرده بر ترسش غلبه کرد و پرسید : ش ش شما ؟ ... صدایی از اون طرف اومد : بله ... چه کار داری ... تو با پای خودت اومدی ... من هم با پای خودم ... بگو دیگه ... مرده گفت : امام رضا ! من این همه اسم بانک گفتم تجارت ، سپه ، نمی دونم ملی ، ملت هیچ کدوم برنده نشدم . یه کاری کن ... صدا گفت : بانک تات : هشتمین بانک خصوصی در کشور که در تاریخ هشت هشت هشتاد و هشت مصادف با زادروز خودم گشایش خواهد یافت ... مرده تو خواب گفت : یعنی برم تو بانک تات حساب باز کنم ... صدا گفت : نه بابا این پیام بازرگانی بود ، تو پدر منو در اوردی برو یه جهنم دره ای حساب باز کن ، بعد دعا کن که جایزه ببری ؛ لابد می خوای خودم هم بیام برات حساب باز کنم ... نتیجه اخلاقی : اول حساب باز کنید ، بعد منتظر جایزه باشید . :)) ---------------------------------------------------- چهارده آبان 88 ... دلم نیومد واسه مسعود رسام مطلب نذارم ... گر چه فایده ای هم نداره ... ولی لااقل واسه دل خودم هم شده می نویسم ... آخر مسعود هم از اون خاطره ساز ها بود ... که به فکر نوجوانی ما بود ... به فکر مردم ... تو دوره ی بی لبخند ، خنده آورد ... با چاق و لاغر ... همسران ... خانه ی سبز و و و و .... روحش شاد ... رفت پیش عمو خسروی دوست داشتنی " رضای خانه سبز " ... یادت سبز ... از طرف نسلی که سالها با تو خاطره داشتند و دارند . ---------------------------------------------------- ادامه داره |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 23:52
مشت - چاقو - ناموس
سلام . بعد از یه مدت که فیلم فارسی ندیده بودم ، نشستم پای " رئیس " کیمیایی . اگر فکر می کنید بدم اومد ... یا این که وسطش بلند شدم رفتم ... یا این که پشت کردم به تلویزیون و رفتم زیر پتو و خواب زدم به رگ خستگی ام ... کلا در اشتباهین و سعید ایوبی رو نمی شناسین ... مثلا " ممکنه گروهی بگن : سعید ! وجدانا" مزخرف نبود ؟ در جواب این عزیزان باید بگم من نمی تونم این سناریو ها و دیالوگهای آراسته به نثری مزخرف رو مزخرف بدونم ... لابد شما هم مثل خودم قاطی کردین ... آخر عزیزان ! مزخرف یعنی جواهر نشان یعنی در فشان یعنی سرشار از در و گوهر و مجازا به معنای عکسش به کار می ره ! ... خیلی از کلمات هستن ها که اینجورین : آماتور به معنی حرفه ایه ... سوا به معنی با هم هست که دقیقا به معنای جدا به کار می ره ... حتی اون دسته از کسانی که می خوان سینمای قبل از انقلاب و فیلمهای موسوم به " فارسی " اون زمان رو هجو کنن یا طنزی چیزی براساس اونا بسازن از این دیالوگ ها استفاده می کنن . مثلا "کجایی که داشتو کشتن ..." و از این جور چیزا ... از اون گذشته این دیالوگها چون سختی و دیر هضم بودن دیالوگهای طلایی علی حاتمی بزرگ رو ندارن و در عین حال شعر گونه و به یاد ماندنی ان واقعا هنر مسعود کیمیایی به حساب میان . یعنی به نظر من ، یه کار سهل و ممتنعه .دیالوگ ها از زبان همه در میان و فرقی نداره که طرف مکانیک باشه یا استاد دانشگاه همه با آمیزه ای از شعر وفلسفه با هم حرف می زنن و نشون می ده که انگار کیمیایی از طرف همه داره با مخاطبش صحبت می کنه . حرفای دلش رو دیالوگ می کنه ... می خواد بگه ، گفته و نشون داده که بعضی چیزا قدیمی نمی شن ... رفاقت ، مرام ، مردی و نامردی ، ناموس و این تمام جهان درونی شه ... و همیشه اتفاقات فراتر از یه زندگی معمولی تو فیلمهاش اتفاق می افته ... به نظر من صرفا به دنبال سینماست ... منظورم اینه که نمی خواد " زندگی " بسازه ... خود زندگی رو به تصویر نمی کشه ... گوشه ای پر نور و پر رنگ و کمی غلو شده از اون رو ، قصه می کنه و قصه رو فیلم می کنه ... ولی با این حال این ، اون رو از زندگی و تمام مردمی که شب تا صبح ما به راحتی از کنارشون می گذریم و محلشون نمی ذاریم ، دور نمی کنه ... هزار تا ناصر بلبل هنوز تو ایران هستن ... هزاران سلطان ، اسفند ، رستم ، سیا ووو ... سهل و ممتنع بودن حرفایی که از دهان شخصیتهای ساخته ی کیمیایی بیرون میاد تا حدیه که بعضی وقتا کفر آدم در میاد که آخه این کلام ساده چه سحری داره که به دل می شینه ... برای مثال تو فیلم مرسدس وقتی رفقا کتک خورده از صحنه ی فیلمبرداری برمی گردن و اسفندیار - با بازی کم نظیر فروتن - می خواد بره کرمان که پیرزنه رو بیاره تهران رفیقش می گه : اسی بلند شو یه آب به صورتت بزن ، تند نرو ، فکر هم نکن و اون در جواب می گه : بلند می شم ، یه آب به صورتم می زنم ، تند نمی رم ، ولی فکرو دیگه نمی شه نکرد ... یا مثلا مرحوم هادی اسلامی تو فیلم سرب : دوست دارم یه جور ، درست و حسابی ، کلکم کنده شه ... رفیق بازی اش حتی تو انتخاب بازیگراش هم جواب می ده ... یعنی فرامرز قریبیانش ، حتی خیلی غلو شده برای امروز و به قول جوونا " خز شده " مثلا " تو تجارت یا همین فیلم رئیس واقعا باور کردنی تر از مثلا فرامرز قریبیان سریال " روز حسرت " و مواردی مثل اونه ... درباره ی یه فیلمش که به نظر من شاهکار بلا منازع و تکرار نشدنی مسعود کیمیاییه نظرهای متفاوت زیاده ... داش آکل شاهکار صادق هدایت با بازی هایی درخشان از بهروز وثوقی ، ژاله علو ، مری آپیک و بهمن مفید ... گروهی می گن که این داش آکل همون داش آکل هدایته و با وفا داری به متن اصلی از طرف کیمیایی فیلم شده ... برخی هم می گن که نه این داش آکل هدایت نیست و چیزی که ما می بینیم روایت خود کیمیاییه از این داستان ... از این دو نظر که بگذریم - خود من بیشتر با نظر اول موافقم چون کتابش رو هم که خواندم تفاوتی اساسی با فیلمش نداشت - سبک روایت ، بازی ها ، موسیقی فوق العاده زیبای اسفندیار منفرد زاده و داستان مثل همیشه زیبا و در عین حال تلخ هدایت ، همه و همه بر قشنگی و دلنشینی این فیلم افزوده است ... در اضافه باید بگم که حتما خود نوشته ی هدایت که به نظر من خودش تصویری و سینماییه و به نوعی همین غلوهایی رو که یه کم داستان رو از حالت معمولی فراتر می بره رو در خودش داره ، به خوب بودن فیلم کمک کرده ولی این چیزی از ارزشهای خود کیمیایی و گروهی که هر چه بیشتر به از آب در اومدن این فیلم کمک کرده اند ، کم نمی کنه ... صحبت از هدایت شد ... داستانهای هدایت واقعا سینمایی ان ... در جاهایی ساده ، آشنا و صمیمی ان و جاهایی هم عجیب و غریب و حتی فراتر از زمان خودش هستن ... مثلا داستان عروسک پشت پرده که خیلی مدرن به نظر میاد و یه جورایی به اجرای یک نمایش یا بازی در زندگی می مونه ... شاید به گونه ای بازی در بازی ... و می بینیم که بعد از چندین سال فیلمهایی مثل " بازرس " ، " بازی " ، " باشگاه مشت زنی " وووو به همین شیوه ی روایی ساخته می شن و مورد استقبال قرار می گیرن ... خلاصه اولش هم گفتم که تعجب نکنین ... این که نمی تونم دروغی بگم که از مسعود کیمیایی بدم بیاد . حتی برای افه ی باکلاسی گذاشتن و اثبات جوات نبودن !! ... البته همه ی کارهاش رو ندیده ام مثل سفر سنگ و غزل رو و بعضیا رو اگر هم دیده ام ، نپسندیده ام : مثلا فیلم رضا موتوری که به جز شعر شهیار بر موسیقی آفتابی :) اسفندیار منفردزاده برای من گیرایی نداشت . نمی دونم والا ... ولی وقتی تو ذهنم دنبال فیلمهایی می گردم که ازشون خوشم اومده ، همیشه به یه تناقض نما هایی می رسم که با بقیه شون اصلا تناسب نداره ... یعنی بقیه این جور نیستن ... در این مورد هم با بقیه فرق دارم !!!؟؟؟ ... مثلا فیلم " از شام تا سپیده دم " روبرتو رودریگوئز رو که به نوعی فیلم در پیتیه و آخرش هم می ره تو ژانر خون آشامی از نوع ضعیفش - تنها دراکولای برام استوکر رو تو این ژانر قبول دارم - دوست دارم !!! یا مثلا " غرب وحشی وحشی " ، با تمام ضعفهای تکنیکی و داستان علمی / تخیلی ضعیفش ! هم یه جورایی مورد پسندمه !! و مواردی دیگر ... حال و هوای زمان دیدن فیلم برای بار اول هم رو تاثیر گیری ذهن اثر می ذاره ... مثلا فرق می کنه که توی سینما با یه دوست صمیمی باشی و در سکوت با لذت فیلم رو ببینی یا تو خونه باشی و با خانواده همراه با شادی و مسخره بازی و یا توی سر و صدا مثلا وسط یه مهمونی شلوغ باشی و مشغول تماشای یه فیلم باشی ... این فقط برای فیلم دیدن نیست ها ... خاطرات ، محیط و خیلی چیزای دیگه بر عادات علایق و سلیقه ی ما سایه می اندازن ... دوستی دارم که وسط تمام علاقه اش به شجریان و ناظری و سنتی های اصیل و نفرت عمیقش نسبت به سایر سبک ها ، یه جا واسه جواد یساری حتی با طعم کی برد الکترونیک ( ارگ ) ، کف و سوت بلبلی !! وا کرده . ازش علت رو که جویا شدم گفت نمی دونی سعید ما با این آهنگ ها چه دورانی داشتیم . تو خوابگاه ، با فلانی و بهمانی می نشستیم و .... یا مثلا محیط : واسه خودم اتفاق افتاد که داشتیم تو خرمشهر کار می کردیم و راننده یه نوار از فریدون آسرایی گذاشته بود و رسید به همون ترانه که درباره شهیداس و با مهرزاد اصفهان پور - که صدایی فوق العاده و شبیه به داریوش داره - با هم خوندن . در فضایی که بیل مکانیکی در شکافتن خاک هنوز پاره های مانده از جنگ رو در می اورد ، در هوایی که هنوز بوی خون می داد ، در خاک سرخ خونین شهر ، منو می گی ... پر شدم از حسی غریب ... با اون آهنگ به تقاطع تلخی و دلچسبی رسیده بودم ... تلخی ای که دوست نداشتم تموم بشه ... غربتی که دل رو می فشرد ولی بغض نمی شد ... هنوز بعضی وقتا می گردم و اون ترانه رو پیدا می کنم و با غصه اش لذت می برم !! نمی دونم شاید نباید ... نباید از فیلمهای آبگوشتی خوشم بیاد ... شاید ... ولی چه کنم که از آبگوشت خوشم میاد ... آخه خوندم و مشق نوشتم که : آبگوشت غذای لذیذی است ... دیگه منتظر ادامه ی این مطلب نباشین ... قربون همه تون ... خوش و سلامت باشین
|+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 21:5
... دشمن خداس ...
سلام بر همگی . مدتی ننوشتم ؛ آخر بخش نگارش در روحم ، حالش خوب نبود . در زنجیر بود . فریب خورده بود . لگام بر دهان داشت . آزرده و سر خورده بود . تلخ تر از همیشه به دنبال شیرین ترین آرزوی بشری ، آزادی ، می گشت و نمی یافت . باز می گفت : آن چه یافت می نشود ، آنم آرزوست . در هاله ای از تناقضات نفس می کشید . از هوای مانده ....
سین . الف . نون !... آشنای غربت نشین ( در مقابله با غریبگان وطن ) جالب است ... دلتنگی های امروز من ، نه دیگر برای سالهای دور و طراوت روزهای بچگی که برای روزهای خوب همین چند سال اخیر است . روزهایی پر خاطره که نمی دانم تکرار می شوند یا نه ؟! خوبان خاطره ساز آن روزها ، امروز همه برچسب " باطل شد " خوردند و به زور سرکوب ، خاموش و به واقع زنده به گور شدند . دست آخر هم یا در وطن غریبانه خاموش می شوند و فراموش ؛ یا این که در غربت در حسرت خاک وطن می میرند . انگار نبوده اند . کم کم همه باید عوض شوند . باید بد شوند . چه معنا دارد که در روزگاری به این بدی ، آدم ها خوب باشند . اصلا اگر این گونه باشد و انسانها صادق و مهربان باشند چه حاجت به ظهور موعود دادگستر ، امام زمان ( عج ) ؟!! اخیرا" از دروغ خیلی خوشم آمده . چیز خوبی است . می توان به دروغ مرفه بود ، پیشرفت کرد ، آزاد بود .... دروغکی صادق بود و حتی می توان به دروغ خوب بود . برای رنگ و لعاب بهتر و خوش مزه تر شدن آن هم می توان از چاشنی هایی نظیر لاف ، گزاف و مبالغه به میزان دلخواه استفاده کرد که از قدیم هم گفته اند ، دروغ بدون لاف دلچسب نباشد ! البته میزان نمود و شدت اثر این دو اصل مهم در زندگی ، به تمرین و ممارست ما و به کار گیری آنها در زندگی خودمان بر می گردد . برای روشن شدن اهمیت کاربردی شدن این دو اصل اخیر در موفقیت ما به ذکر مثالی می پردازم : فرض کنیم شما یه تعمیر کار وسایل الکترونیکی باشید و یه دستگاه پخش سی دی کوچیک واسه تعمیر پیش شما میارن . شما با یه نظر می فهمین که چیزیش نیست و به قول معروف سرپایی ! تعمیر می شه . اما ... اینجاست که شما باید از تکنیکهای موفقیت ذکر شده بهره بجویید : ( شما در حالی که با تعجب به داخل دستگاه نگاه می کنید ، یهو اخمتون تو هم می ره ) : آخ ، آخ ، آخ ... این که لنز منز بش نمونده .... نچ ، نچ ، نچ ، نچ ... فاتحه ! ... داغونه والا ... خیلی کار می بره ؛ شانس بیاری قطعه اش گیر بیاد ... چه کردی با این؟؟!!! ... حتما" هر سی دی آشغالی که گیرت میاد با این می دیدی ها ؟! ( مراجعه کننده در حالی که خیلی ناراحت شده ، آهی می کشه ) : یعنی وضعش خرابه هان ؟ نه ... تمام سی دی هامون تر تمیزن ... البته بچه ها این اواخر یه سری سی دی نود سیاسی برامون اوردن ؛ فک کنم از اونا باشه ( شما با تمسخر و تاسف در حالیکه لبخند تلخی تحویل طرف می دهید ) بله که از اوناس ! اون میرحسین #*%¤@- =یک فحش چارواداری - عمدا" این سی دی ها رو به مردم می داد ... ناکس می خواست براندازی رو از وسایل مردم شروع کنه ! ... شما اولی اش نیستی که ... ای داد بیداد ! ( مراجعه کننده در حالی که کم مونده گریه کنه ) حالا نمی شه کاریش کرد ؟ بچه ها هر شب تا تام و جری شون رو نبینن خوابشون نمی بره ... تو رو خدا یه کاریش کنین ( شما در حالیکه هنوز حالت ابهام و بهت چند دقیقه پیشتون رو حفظ کردید ) : ببینم چی می کنم ... لنگت نمی ذارم ... درسش می کنم واست ... فردا بیا ببرش ! ( مراجعه کننده با چشمانی که از شادی می درخشند ) : خدا عمرتون بده ... ببینم چه می کنید . چقدر تقدیم کنم ؟ ( شما بعد از کلی تعارف ) : علی الحساب یه 50 تومن بدید ، ببینیم چی می شه . ( و مراجعه کننده در حالیکه زور می زنه یادش بیاد اون دستگاه رو چقدر خریده ، با شک و تردید و از سر ناچاری مبلغ رو به شما پرداخت می کنه )
ای ول متال باز ! ... تو تور نیویورک با متالیکا همکاری داشت ... به زبان اسپانیولی ! عزیزان ! در این روزها رفتار تمام مردم جهان در برابر منتخب دروغین مان ! زیر ذره بین ماست . بیشتر از همه هم مشاهیر کشور هستند که پیکان تیز انتقادات به سمت آنها نشانه می رود . حق داریم ؛ چرا که سبزی مسیر آزادی از خون سرخ شقایقها و داغ لاله های پرپر است و مباد که پایمال گردند . اما بایستی تمام جوانب را در نظر گرفت . گاه باید عملکرد خودمان را هم ببینیم و نقد کنیم . آنانی که مدتی است مطالب من را می خوانند می دانند که این جانب هیچگاه از شریفی نیا دل خوشی نداشته ام و ندارم . درباره ی ده نمکی و اخراجی ها و دلقک بازی هایی که به اسم جنگ به خورد مردم داد هم که روشن صحبت کرده ام . در این هفته ، در جشن تاجگذاری دروغ ، آنها را هم بردند و ما یکباره شمشیر را برایشان از رو بستیم ... من این را می گویم که آیا ما در این مورد هیچ خطایی نکردیم ؟ امثال جهانگیر الماسی ، رضازاده ، شمقدری و سلحشور که تکلیفشان روشن بوده و هست ! ولی آیا ما با سرازیر کردن میلیارد ها تومان پول به جیب شریفی نیا و ده نمکی قهرمانان دروغین نساختیم ؟ آیا افشین قطبی دوست داشتنی را – از لحاظ فنی – بیش از حد بزرگ نکردیم ؟ اگر آنها را مجبور کردند ، ما را که به زور به سینما و ورزشگاه نبردند ؟ دم از تحریم سیما می زنیم و هفته ای بیست و پنج بار جومونگ می بینیم !!! نمی توانیم ! نمی توانیم از تلویزیون بگذریم ! نمی توانیم از اس ام اس های غیر ضروری بگذریم ! پس از خودمان شروع کنیم . سینه های سبزی در مقابل سرخی آتشین گلوله ایستاد ، تا ندای آزادگی خاموشی نگیرد ... و ما اگر نمی توانیم بایستیم ، خود را به خواب هم نزنیم . بیدار باشیم . با هم باشیم . سهم داشته باشیم ؛ حتی کوچک . یاری رسانیم ؛ سبز . با ایمان و امید رفاقت کنیم و دشمن یاس و ترس باشیم . بدانیم که شک و شبهه ، شایعه و شائبه به شکست می رسند .
مال بی خیر ! هنوز هم ادامه داره ؟!!! دوستان خوب ! در آخر هم باید خدمتون اعتراف ! کنم که این رو که از دروغ خوشم اومده رو دروغ گفتم ... داشتم تمرین می کردم ! ... به هر حال ، هر چی از اون داستان فهمیدین ، عکسش عمل کنین .... پیشاپیش میلاد منجی سبز انسانها ، حضرت ولی عصر (عج) ، را به تمامی دوستداران عشق و آزادی تبریک می گویم . خوش باشید . |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 16:59
پدر ...
سلام به همه دوستان .
می خواستم درد دلی کنم با اسوه ی مردی و مردانگی . گفتم در این وانفسای رواج نامردی و نامردمی ، شاید آرامم کند . خواستم ببینم می بیند که هنوز هم درد درد مرد نمایان نامرد است ؟ درد فریب و تدلیس ، ابوموسی ها ، معاویه صفتان ، قرآن های بر نیزه و ... ؟ ولیکن به احترام میلاد آن یگانه راد مرد ، محکومم به شادی . گرچه سخت است ولی باید این محکومیت را بپذیرم ؛ آخر روز پدر هم هست ، نا سلامتی .... میلاد با سعادت مولود کعبه ، حضرت علی (ع) ، را به همه ی دوستداران واقعی آن حضرت - نه آنانی که در مقام حرف و شعار پیرهن چاک می کنند که حیدری ام و موقع عمل که می رسد خوب نشان می دهند که نیستند - تبریک می گویم . روز پدر را نیز به تمامی پدران زحمتکش و پاک نهاد ایرانی تبریک می گویم و برای این عزیزان آرزوی سلامتی و طول عمر دارم . ان شا ا... روح رفتگان هم قرین رحمت الهی باشد ....
برای تقدیر از پدر - و مادر - نمی توانم آن گونه واژه چینی کنم که در آخر به خود بنازم که ذره ای حق مطلب را درباره ی ایشان ادا کرده ام . پدر خودم در روزهای اخیر معمولا روزی بین دوازده تا بیست ساعت کار می کرده است ؛ آن هم در کارخانه . کارخانه ای که ما حتی برای یک روز - که برای بازدید آن رفته بودیم - آن را تاب نیاوردیم . آن وقت نادانی که فعلا فلک زمام مراد به وی بخشیده ، دم از نظام هماهنگ دستمزد می زند !! ... باز هم بگذریم ... برای عوض شدن حال و هوای خودم و این نوشته و ان شا ا... شما و این که یادی هم از دیروزمون کرده باشیم ، با هم چند " پدر " معروف رو البته با دیدگاهها و بینش امروزمون ! مرور می کنیم : 1- پدر پسر شجاع : به واقع کدبانویی بود که از هر انگشتش هنری می بارید . داشتن روابط اجتماعی بالا با حیوانات جنگل به ویژه همسایگان و باز به طور خاص با مادر خرس مهربون !! از ویژگیهای منحصر به فردش بود و البته لم دادن رو صندلی راحتی و پیپ کشیدن و دودش رو حلقه حلقه به هوا دادن وقتی که خوب از کار روزانه فارغ می شد هم تریپ خاصی بود . مادر خانم کوچولو ، خیلی خاطرش رو می خواست ولی اون بیچاره رو تحویل نمی گرفت و با خرسا نشست و برخاست می کرد و حتی به عسل خوردن هم افتاده بود .... 2- پدر ژپتو : الحق و الانصاف که فرشته ی مهربون مالی بود واسه خودش ولی خوب پیرمرد دیگه سنی ازش گذشته بود و سر پیری حوصله ی معرکه گیری نداشت و خلاصه این شد که یه مشت حیوون بیخود دور و برش جمع کرد . ولی هنوز اوضاعش بی ریخت بود تا این که اون قدر غم تنهایی اسیرش کرد که یه بچه واسه خودش دست و پا کرد . بیچاره فکر می کرد که آخرش آدم می شه و دست از دروغ گفتناش توی بحث و مناظره با دیگران ورمی داره ، ولی .... 3- آقای پدر : این آقا از روی جبر زمونه و بیکاری مادر خانمی زورکی پدر شده بود . تازه دوست داشت که اسم بچه اش رو خودش انتخاب کنه و یه چیزی بذاره که خدا و بنده ی خدا از اون راضی باشن نه زی زی گولو آسی پاسی درا کوتا تا به تا !!! این وسط کینه ی مادر خانمی رو به دل گرفت و بهش کم محلی می کرد و مدام لهجه ی فرانسویش رو تو سرش می زد . هر روز سر کوفت و غر تازه ای به زن بیچاره می زد و دیگه ورد های زی زی گولو هم بی تاثیر بود . دست آخر هم که یه روز عکس مادر خانمی بخت برگشته رو با یه روسری سبز جلف ! با سید خاتمی دید و بالاخره طلاقش داد . بعد زی زی گولو رو هم به جرم جاسوسی تحویل داد و همه جوره خیالش راحت شد .... 4- علی بابا : اون که اصلا بابا نبود و به اشتباه این لقب رو یدک می کشید ، با اون مدل موی فشن سنتی اش ، مدتی در بغداد و شهرهای اطراف دلبری می کرد . سایر پدر ها هم چندان مساله دار نبودند .... این روزها تهرانی ها هم خورده ای طعم گرد و خاکی که در این یکی دو سال اخیر بر ما باریده را چشیدند . مسئولین ، خانوم محیط زیست را فرستادند تا با همتای عراقی خود به دنبال راه حلی برای آن بگردند و دست آخر هم مسئولان عراقی را به صرف چای لاهیجان و شیرینی مخصوص کرمانشاهی دعوت کردند که لطف فرموده و یک ماه دیگر قدم بر چشم ما بگذارند و بیایند و ببینند و یاد بگیرند و برای بقیه هم تعریف کنند که ما در ایران در خصوص بیابان زدایی چه که نکرده ایم .... تا آن موقع حتما همه مان خفه شده ایم ... البته ما که دیگر به خفقان عادت نموده ایم .... خواهش می کنم خوش باشین . |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 15:54
به دادم برس ای اشک !
درست در لحظه ای که می خواستم با انتقاد از نوشته ی قبلی خودم امیدوارانه تر بیندیشم و خودم و مخاطبان را به مثبت اندیشی دعوت کنم ، آتشم زدند . اکنون می گویم : " خوشا آنان که بوسیدند و رفتند " ... خدایا اینان که سراسر دروغ و ریا و تظاهرند ، لا اقل تو جوابم را بده ! ... غمنامه ای شده این زندگی ما ! به شور و شعور یک ملت بزرگ به راحتی توهین می شود و هیچ کس نیست که جوابگو باشد . جواب هم صدایی ملتی که اینک گناهش فقط دانستن است ، گلوله است و در این خفقان بی تنفس که بسیاری از عزیزان ما را در خود خفه کرده است بلندگوی آگاه کننده ! در دست کسانی است که در رثای مرگ سرخ هموطنان ، سور و سات شادمانی و پایکوبی راه انداخته اند و مرحومین لورل و هاردی بیچاره را نیز مطرب و مجلس گرم کن این عروسی مردم فریبانه ی خود کرده اند . عروسی ای که در آن مهریه ی عروس عجوزه ی هزار داماد عنتر سیمایش ، خون برادر و خواهر هم وطن ماست . نمی توانم ادامه دهم ؛ گریه امان نمی دهد .... |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 22:45
مالیخولیا ...
احساس پیچیده ای است حال درونی همین حالای من . لحظه ای با خود می گویم دور باید شد از این خاک غریب . و بعد می گویم به کجا چنین شتابان ؟ در فکر های بی مقصد خود غوطه ورم . دمی می اندیشم که زندگی با تمام زشتی هایش باز زیباست و آنی دیگر می گویم زندگی با تمام زیبایی هایش ، زشت و پلید است . از گوش هایم حرفهای بی مقدار می چکد . وعده های پوچ . سر خرمن . من خوبم . رییس جمهور ترین انسان روی زمینم ! همه شعار تغییر سر داده اند . انگاری همه شان اوباما شده اند !! دوست دارم از این جا دل بکنم و بروم . به جایی که این همه خط قرمز دور و برم نباشد . به خود می گویم من که خودم آدم لاابالی ای نیستم ؛ پس چرا این همه قدغن می شوم . درنگی می کنم و عطر خیس دلتنگی ها را به افکارم می پاشم . باز وطن پرست می شوم . زنده باد کوروش کبیر ! می گویم به خاطر تمام انسانهای دوست داشتنی باید ماند . اگر سخت است باید با هم از سر گذراند . اگر کاستی هست باید با هم رفع کرد . بد تناقضی است . سعید ! با تمام این گرفتاری ها و اذیت و آزارهای همواره ، سلب حقوق انسان ، اهانت ها و تحقیر ها باز هم به نظرت اینجا ارزش ماندن را دارد ؟ می اندیشم هر چه باشد ما همدیگر را داریم . پس بگذار هر بلایی که قرار است بر سرمان بیاید ، بیاید . هنوز می توانم کسی را بیابم که ملاکش در ارتباط با این و آن ، صرفا کیف پول آنها نیست . هنوز کسی را می شناسم که از دار دنیا فقط خدایی دارد و به گونه ای می زید که آری انگار همه چیز دارد . ( و به عکس تفکر عامه ، شاید هم چنین است . ) هنوز چشمان پر غرور فقیری هستند که به دستان ترحم ، تیر های خشم می فرستند . در میان اجتماع پیرامون ، گاه چیزهای تازه ای ! هم می بینم . چیزهایی که شاید اصلا هم تازه نباشند ولی من آنها را درست ندیده ام ؛ چرا که همیشه نگاه می کرده ام و نمی دیده ام . در روزگار فست فود زدگی ، هنوز جماعتی هستند که نهایت لذت را از گرفتن انگشت بر دهانه شیشه ی نوشابه و تکان دادن آن و دست آخر رها کردن و پاشیدنش بر سنگفرشهای تب آلود خیابان می برند . در عصر رنگی یوزارسیف و گلزار ، هنوز مردمانی هستند که عکس های سیاه و سفید فردین ، ناصر ، بهروز و بیک ایمانوردی را بساط دستفروشی خود کرده اند . خدایا ! اینها در چند سال پیش مانده اند ؟! به قول رضا در روزگاری که همه جا حرف از " نانو " ست ، ما هنوز اندر خم کوچه ی " نان " خودیم .
چه باید کرد ؟ ماندن یا رفتن ؟ رهایم نمی کنند این افکار بیهوده ... و تا بوده همین بوده ... ذهنم مالامال از ضد و نقیض هاست .... |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 23:52
هارپ چیست ؟
هارپ يک پروژه تحقيقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقيق درباره لايه ی یونوسفر و مطالعات معادن زیر زمینی تاسیس شده است ولی با توجه به قدرت و خطر زیادش ، به نظر می آید که مقدمه ای برای ساخت یک سلاح فوق مدرن باشد . اين سيستم در حال حاضر شامل يک مجموعه آنتن های مخصوص با ارتفاع ۵۰/۲۳ متر می شود که در محوطه ای بالغ بر ۲ هکتار در آلاسکا نصب گردیده اند . تعداد این آنتن ها که از جنس آلومینیوم می باشند یکصد و هشتاد عدد می باشد . این آنتن ها امواج با فرکانس بسیار کم تولید کرده و به سمت یونوسفر می فرستند . این امواج با نامهای مخفف ELF/ULF/VLF شناخته می شوند . لايه ی یونوسفر تشعشات خطرناک "ماورای بنفش" و "اکس ری" خورشيد را جذب کرده و مانند سقفی از ورود آنها به زمين جلوگيری می نمايد تا زندگی بر روی کره زمين امکان پذير گردد. همچنين به دليل محيط الکتريکی موجود در یونوسفر از اين لايه برای انعکاس امواج راديویی به اطراف زمين استفاده می شود. اگر اين لايه به هر دليلی دچار اختلال شود تاثيرات بسيار زيادی بر روی زمين گذاشته و زيستن را مختل می کند.اصولا امواج آنتن ها پس از اصابت به یونوسفر و بازگشت به زمين قادرند نه تنها به عمق دريا بروند بلکه فرا تر رفته و به اعماق زمين نيز وارد شوند . عملکرد آنها به مانند (Radio Thermography) راديو ترموگرافی است که امروزه زمین شناسان برای اکتشافات مخازن مختلف شامل گاز و نفت استفاده می کنند. وقتی يک موج کوتاه "راديو ترموگرافی" به داخل زمين فرستاده ميشود به لايه های مختلف برخورد کرده و آن لايه ها را به لرزه در می آورد و از لرزش ، صدايی با فرکانسی مخصوص توليد و به سطح زمين باز ميگرداند و زمین شناس ها از بررسی صدای بازگشتی قادرند مخازن زيرزمين را شناسايی کنند. با اين تفاوت که راديو ترموگرافی سيستمی است که با قدرتی به کوچکی ٣٠ وات لايه های زير زمينی را به لرزه درمی آورد و حال آنکه هارپ سيستم فوق الاده پيشرفته تری است که همان لايه های زمين را می تواند با استفاده از قدرتی برابر با ١،٠٠٠،٠٠٠،٠٠٠ (يک ميليارد) تا , ١٠،٠٠٠،٠٠٠،٠٠٠ (ده ميليارد) وات بلرزاند! بديهی است که هر چقدر قدرت امواج بيشتر می شود ، تاثيراتش بر روی یونوسفر و اثرات ذره بينی آن نیز بالاتر می رود.با برخورد امواج گسیل شده از آنتن های هارپ به لایه ی یونوسفر ، این لایه گداخته شده و به رنگ قرمز ديده می شود و سپس مثل يک قلب شروع به تپیدن ميکند و از اين تپش ها ، فرکانس های فوق کوتاه توليد شده که پس از اصابت به زمين به داخل آن نفوذ مينمايد .
با کمی فکر کردن می توان متوجه اين شد که تکنولوژی هارپ "با ويژگی معادن يابی" برای پيدا کردن مخزن های گازی و نفتی ساخته نشده است ! زيرا برای پيدا کردن مخازن نياز به يک ميليارد وات نيست و يک ترموگراف برای اين کار کافيست. با توجه به تاثيرات هارپ بر روی یونوسفر و نهايتا تاثيرات آن بر روی زمين و وضعيت آب و هوا ، می بايد در مورد اين تکنولوژی کمی جدی تر فکر کنيم. اين تغييرات شامل خشکسالی در مناطقی که تا به حال بی سابقه بوده است ، بارندگی های سيل آسا در جاهايی که به خشک بودن معروف هستند ، طوفان ها و سونامی ها می شود و ساده تر از همه ايجاد زلزله را نیز ميتوان از تاثیرات هارپ به شمار آورد. ناگفته نماند که امواج بازگشتی از یونوسفر ، پس از ورود به عمق دريا ميتوانند صدماتی جانی برای موجودات دريايی ، به خصوص نهنگ ها و دلفین ها در بر داشته باشند.سی دقیقه قبل از زلزله ی هولناک سیچوان در چين در سال ٢٠٠٨ ، واکنش گداختگی یونوسفر در آسمان مشاهده می شود و در پی آن زلزله ی مهیب ٨ ريشتری آن منطقه را می لرزاند . در ايجاد سونامی ، انواع خشکسالی ، فوران آتش فشان ها ، وقوع سيل ها و طوفان هايی نظير طوفان کاترینا و گنو همه و همه رد پایی از گداختگی یونوسفر و قرمز شدن آسمان دقایقی قبل از این حوادث دیده شده که عملا طبیعی بودن این حوادث را زیر سوال می برد . امواج هارپ در ایجاد اختلال در مخابره ی پیامهای رادیویی هواپیما ها و حتی قطع آنها می تواند دخیل باشد تا جایی که حتی می تواند سیستمهای خودکار مدرن که هواپیما ها و جت ها و ... را به صورت رادیویی کنترل و راهبری می کنند را از کار انداخته و آنها را به غولهای آهنی سرگردان در آسمان بدل سازند . غولهایی که در نهایت سقوطی مرگبار را تجربه می کنند . شرکت بویینگ که مدتی پیش به نمونه ای از این اختلالات دچار شده بود ، امواج ارسالی از آنتن های هارپ را عامل اصلی مختل شدن سیستمهای مخابره ای خود اعلام کرده بود . در بررسی خودکشی دلفین ها در خلیج فارس ، در تمامی موارد ردی از سوختگی در بدن آنها مشاهده شده که همه حاکی از برخورد امواج سوزاننده به آن حیوانات دوست داشتنی ، بوده اند . حیواناتی که در پارکهای آبی سراسر دنیا با چند پرش و شیرین کاری ، میلیونها دلار به جیب صاحبان سرمایه سرازیر می کنند ، در خلیج فارس به راحتی تلف می شوند و ما گرم شدن بی سابقه ی زمین را مقصر اصلی معرفی می کنیم . یعنی تقصیر را به گردن خدا می اندازیم چرا که از خدا صبورتر و مهربان تر و ساکت تر ! نیافته ایم و در این مورد که از او بهتر ؟ ....هدف از نوشتن این چند خط که از جاهای مختلف گردآوری شده است - همه ی مولفین ناشناس بودند و تمایلی به معرفی خود هم نداشتند - آشنایی با این پروژه ی علمی بالقوه خطرناک بود چرا که اگر نشانه هایی از آن دیده شود - مثلا" با مشاهده ی قرمزشدن شفق گون آسمان ، دقایقی تا ساعاتی برای چاره اندیشی و یا حتی فرار ! فرصت داریم . با تجهیز موسسات علمی به مغناطیس سنج ها و وسایلی از این دست نیز می توان این خطر ها را تشخیص داد و به مردم هم اعلام نمود . در خاتمه به قول عزیزی هدف از این نوشته ، تکرار بی معنا و بی لبخند " مرگ بر آمریکا " های همواره نبوده و تمام کسانی که این مطالب را ترجمه و تالیف کرده بودند هدفی جز آگاه کردن ایرانیان از جهان اطراف و خطر های آن نداشتند . امید که با دست یافتن به سلاح عقل و دانش ، بیشتر مراقب خود و سرزمینمان باشیم . |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 21:39
فارغ از پیچیدگی های امروزه ...
درود بی پایان به تمامی آنانی که در این روزگار عاشق کش ، همچنان عشق ارزانی می دارند ... زنده یاد بیژن ترقی یکی از این آدمها بود ... تصنیفهای قدیمی که به زعم جوونای امروزی " خز " شدن آدما رو یاد دلشون می اندازن ... هنوز با " بهار دلنشین " دلا بهاری می شه ... هنوز با " آتش کاروان " به دلتنگی می رسیم : " من هم ای یاران تنها ماندم * آتشی بودم بر جا ماندم " ... و او رفت ... او رفت و شام محنتش به سر آمد ... ما هم – خود را می گویم - که به آیین مرده پرستی و تقدیر از رفتگان اشتیاقی عظیم و الفتی قدیم داریم ، این روزها که رفته به یادش افتاده ایم ... او رفت و شاید خیلی ها از رفتنش خم به ابرویشان هم نیفتاد ... او رفت تا ما باز هم به تکرار چندین باره ی دو - سه بیت به عنوان یک ترانه ادامه دهیم ... انسانهای خوب و جانشين هنوز بسیارند ولیکن این سوال مرا رها نمی کند که آیا می توانند فارغ از پیچیدگی های امروزه حرف بزنند ؟ ... حرف دل بزنند ؟ ...ما خیلی از دلمان دور شده ایم ... نمی دانم کجا آن را گم کرده ایم ... اما هنوز هر زمان که دلمان برای دلمان تنگ می شود ، آن را در کوچه باغهای ترانه سرایانی چون او می جوییم و می یابیم ... حیف که احوال دلش را حتی جویا نشدیم : " با اينكه مردم هنوز ترانههای مرا زمزمه میكنند ، از يادها رفتهام . از وقتی مريض شدم ، كسي احوالی از من نمی پرسد . " مطلب تکمیلی ( جمعه ۱۱ اردیبهشت ) : قسمت آخر سریال " حضرت یوسف " بسیار شعاری و در حد ساخته های جنگی آبگوشتی دهه ی ۶۰ بود . از تقدیر امام زمان عجل ا... و یوسف زهرا !!!! در ته سریال - توسط اسراییلیون ! - و نشان دادن بلاهت های چند باره ی یعقوب نبی ( - اینها کوه هستند ؟!!! : نه پدر این ها اهرام هستند !!! ) که بگذریم تحریف تاریخ در این قسمت دیگر قابل تحمل نبود . همان طور که می دانید قهرمان ( نقش اول ) این سریال یوسف نبی یا همان یوزارسیف خودمون ! می باشد و بنا بر این نباید زیاد او را خراب کرد مخصوصا در قسمت نهایی . یوسف در مقابل پدر با نخوتی که بر وی مستولی شده از تخت به زیر نمی آید و همین جاست که این غرور که برای نبی خدا نوعی ترک اولی محسوب می شود سبب می شود که به فرمان خدا ، نبوت از فرزندان یوسف به فرزندان لاوی انتقال یابد و از نوادگان لاوی ، موسی کلیم ا... است که پیامبری اولوالعزم و صاحب کتاب می باشد و منجی قوم بنی اسراییل به حساب می آید . برادران از کارهای بد گذشته توبه کرده اند و پدر هم از فرق گذاشتن میان فرزندانش . اما در این سریال اثری از این دیده نمی شود و حتی یهودا را می بینیم که به حسادت و شقاوت بار منفی این مطلب را به دوش می کشد و به واقع یوسف را تطهیر می کند! و در یک مونولوگ پلیدانه ، به یوسف کنایه می زند که قوم ما را یهودی می گویند و نه یوسفی !!! که شاید هدف از این مونولوگ تایید این مطلب است که از ذریه ی یوسف کسی به نبوت نخواهد رسید .... |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:17
گریه کنم یا نکنم ؟
سلام . این روز ها حسی دوگانه و عمیق دارم . شادی و دلتنگی آمیخته به هم . دلتنگی به جای حریم شخصی اشک مرا تا گذرگاه عمومی لبخند می رساند . لبخندی احتمالا" حاکی از رضایت . چند روزی است که دیگر با برگرداندن نوارهای حافظه ام به حسرت نمی رسم . حسرتی که همواره با همه هست و کمال دو رویی است که آن را نبینیم . دنیا دار حسرت است .... عجیب است این روزها با مرور دلتنگی هایم ، خنده می کنم و شاد می شوم . با وجود تمام ظواهر منفی روزگار کنونی ما که لبخند رضایت خیلی ارزون و بی معطلی به دست نمی آید ، مدتی است که این لبخند گاه و بی گاه در خانه ی دل من را می زند . سهم بزرگی از این حس خوب را مدیون دوستانم هستم . دوستانی که هر یک جهانی از خوبی را در درون نگاه داشته اند و گهگاه گوشه ای از این جهان را با من قسمت کرده اند .... این روزها ، دریافته ام که دنیا واقعا" خیلی کوچیکه . این روزها ، خیلی تغییر کرده ام . دیگر فن آوری را دشمن دلتنگی ها نمی دانم . همه می گویند که زمانه عوض شده است و من آن را اینک با تمام وجود حس می کنم . نه ! در مقابل آن تسلیم نشده ام و تمام جهان درونی خودم که ذره ذره ساختمش و دوستش می دارم را هیچگاه تغییر نخواهم داد . بهتر است بگویم که احترامم برای فن آوری دو چندان شده است ؛ مخصوصا" فن آوری اطلاعات و ارتباطات . در کمتر از چند ثانیه برای هر پرسش پیش آمده ، جواب داری . اینترنت ، ماهواره ، موبایل ، رسانه ها و ... و تلفیقی از همه ی آنها خیلی از کارها را ساده کرده است و زمان انجام آنها را کوتاه کرده است .... یک آفت بزرگ دسترسی سریع به اطلاعات ، گرفتن روحیه ی تلاش و کوشش در به دست آوردن اطلاعات و از دست دادن احساس نیاز به تحربه ی شخصی در بسیاری از کارهاست . مثلا" اگر شما به عنوان یک پژوهش قرار باشد که در مورد حضور پرتغالی ها در جنوب ایران مطلبی بنگارید ، کل کار شما احتمالا" به Copy / Paste کردن یک یا چند مطلب که آن ها را با جستجو در سایت گوگل ، به دست آورده اید در یک فایل نوشتاری واحد و در آخر هم تغییر قلم ها و به قول معروف " بزک کاری " ، خلاصه می گردد . ولی اگر کار را به شخصی بدهیم که به اصطلاح سنتی کار می کند ، به احتمال زیاد نتیجه ای متفاوت خواهیم داشت . این احتمال می رود که پژوهشگر مذکور پیرمردهای بندری را شناسایی کرده و از آنها اطلاعات مستند بگیرد و یا حتی نیاز به این پیدا کند که سفری به بندرعباس داشته باشد و بیشتر با جغرافیای محل آشنا شود . وی شاید حتی بتواند رد پاهایی باقیمانده از آن حضور تاریخی هم بیابد . حال اگر در کنار روش سنتی تحقیق ، از روشهای مدرن و فن آوری های روز نیز کمک بگیرد ، ما حصل کار به یقین متعالی است .... چند روز پیش در یک گردش اینترنتی به نوشته ای از شهیار رسیدم که به یاد فریدون فروغی تحریر کرده بود : نوشته ی شهیار به یاد فریدون ( کلیک کنید ) جالب است که در انتهای دلتنگی های شهیار ، او نیز به گریه نمی رسد و ما را هم از آن بر حذر می دارد که : آری نبردی بی وقفه با فراموشی و خاموشی ، ماموریت تاریخی هنرمندان و زیبایی آفرینان است . پس گریه نباید کرد و از خاموشی و فراموشی باید به همصدایی رسید .... *عنوان را از ترانه ای جدید و زیبا با صدای ماندنی " گوگوش " و آهنگ کم نظیر " بابک امینی " برگرفته ام . |+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 1:15
تفاوت ...
چه کار کنم ؟ هان ؟ آقا ! بدم میاد ازش ... هر کار می کنم نمی تونم یه جور رابطه بین خودم و اون ایجاد کنم ... یه بار یه ساعتی به اکراه خودم رو مجاب کردم که بشینم پاش شاید یه جورایی – حالا شده به زور - درگیرش بشم ... اصلا" ولش کن نمی خوام ریختش رو هم ببینم ... روزهای عید طرفای 6 تا 8 بعد از ظهر ، سعی می کردم جایی نباشم که تلویزیون روشن باشه ... بابا می گم حالم بد می شه وقتی می بینمش ... تا قبل از عید فکر می کردم دختره ولی تو عید فهمیدم که پسره ! ... با اون صورتش ! ... اه ! چندش ! ... شما دوستش داری ... چی ؟ با جومونگ چه کار دارم ؟ ... جومونگ جونمونه؟! ... برم ، گم شم ؟ ... چی ؟ ... دی وی دی امپراطور بادها رو می خوای !!!؟؟؟ ... اشتباه گرفتی ، عزیزم ! ....
من چه کنم ؟ ... مث این که با بقیه فرق دارم ... واقعا" هم انگاری همین طوره ... خیلی پیش ، اینقدر همه از فیلم سنتوری تعریف دادن که نسخه ی دی وی دی اش که به دستم رسید وقت گذاشتم و دیدمش ( البته با سلام و صلوات ، چون گفتن مهرجویی نفرین کرده !! ) ... خوشم نیومد و یه بچه نقد هم درباره اش نوشتم ... خداییش ترانه ی " محسن چاووشی " قشنگ بود ... ولی فیلم ، نبود ... عکس العمل ها واقعا" منو نا امید می کرد ... هیچ کس چیزایی که من می گفتم ، نمی گفت ... هیچ کس چیزایی که من می دیدم ، نمی دید ... یکی می گفت وقتی دختره ، پسره رو ترک کرد سیر گریه کرده ... ولی آنها برای من باور کردنی نبودند ... باور نداشتم چیزی به جز مفهوم مادر بودن آن طور که حاتمی بزرگ شعر گونه قامت تصویر بخشیده است ارزش بغض کردن داشته باشد ... چه رسد به گریه که اوج احساس است ... قبلا" هم گفتم فیلمنامه آنقدر ضعیف است که گلشیفته - از نوادر بازیگری ما با کارنامه ای درخشان – هم اسیر آن شده و او هم مصنوعی بازی می کند ... مشخص است که خواسته اند بر اساس رفیق من ، سنگ صبور غم هام ! ... یک فیلم بسازند و چقدر ممیزی و سانسور هم در تضعیف فیلم سهم داشته ، خدا می داند ! ....
یادمه سال 76 بود ، با بردیا تو حیاط مدرسه – پیش دانشگاهی – راجع به " لیلی با من است " صحبت می کردیم ... بردیا رفته بود سینما و اون فیلم رو دیده بود و خیلی با آب و تاب در مورد فیلم بحث می کرد و من شاید با پیش زمینه ی ذهنی " بابا ! فیلم جنگی هم ارزش سینما رفتن داره ؟! " داشتم به حرفاش گوش می دادم ... بعد که فیلم رو دیدم ، متوجه شدم که بردیا حق داشته و اون ، همون چیزی که تا اون روز به اسم فیلم جنگی به خوردمون می دادن ، نیست ... خیلی خوشم اومد ... ژانر جدیدی متولد شده بود ... یه ژانر که به دنیا اومدنش رو مدیون " شجاعت " کمال تبریزی بود ... چرا شجاعت ؟؟ ... عکس العمل ها وحشتناک بود ... روزنامه ی کارگردان فیلم " اخراجی ها " که در آن زمان برو بیایی هم داشت ! ، فیلم و کارگردانش را به باد قشنگ ترین ! الفاظ ممکن می گرفت و ... مطلب را گرفتید ؟ ... از اخراجی ها هم خوشم نمی آید ... لوس بازی محض است ... یعنی چی ؟ ... ولی باز هم از موسیقی فیلم خیلی خوشم آمد ... گمان می کردم ، پس از مدتها اقتباس از آثار دیگران ( مثلا " موسیقی سریال معصومیت از دست رفته ) ، شهبازیان این بار بوی اصالت می دهد ... تا این که یک فیلم ایتالیایی از شبکه ی دو پخش شد که ماجرای زندگی یک زن بود که در مقابل دسیسه های شوهر سابقش برای گرفتن سرپرستی دخترشان ، به آب و آتش می زد که دختر را نزد خودش نگه دارد ... اتفاقی فیلم را دیدیم ... تم اصلی موزیک همان تم اخراجی ها بود ... با این وجود باز موسیقی قشنگی بود ... تا آن جا که آن را از روی فیلم در آوردم و به عنوان زنگ موبایلم ، تنظیم کردم ( نمی گویم اولین بودم ولی تا آن موقع آن را به عنوان صدای زنگ نشنیده بودم ) ... در مورد اخراجی ها هم احساسی متفاوت با دیگران داشتم ... شریفی نیا که خودش مجری طرح فیلم بوده ! قریب به این مضمون می گفت که حتما" کارگردان در موفقیت فیلم تاثیر داشته و به یقین چیزی در وجودش بوده که دیگران نداشته اند و گرنه چرا شخص دیگه ای این فیلم موفق رو نساخت ... و نظر من - حتی اگه مطرح هم نباشه ! – اینه که بله ، چیزی که ایشون داره و بقیه ندارن ، قدرته ... قدرت داره که هر چی می خواد مسخره بازی و لوس بازی به اسم جنگ بسازه و هیچ کس هم ککش نگزه ! با این وضعیت که توی سری اولش نیوشا ضیغمی بالنسبه تنها بود و حالا لیلا بلوکات و شیلا خداداد هم در سری دوم به کمک یکی از جنبه های فروش فیلم اومده اند ، احتمال می دم که در سری سوم با آنجلینا جولی و کیت وینسلت هم قرارداد ببندند!!!
|+| نوشته شده توسط سعید ایوبی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 4:5
|